روحت شاد مهربان پدر
می خواهم از تو بگویم ، از تویی که ندیدمت و می خواهم از تو بنویسم ، از تویی که نشناختمت . تویی که وقتی امدم طعم زیبای خوبیهای پدرشوهر را نچشیدم مانند پرستویی عاشق در بهاری دل انگیز که همه چیز سر از خاک در آورده بود، کوچ کردی و سر بر خاک نهادی. چه بگویم ؟ چه خاکی؟ چه سر نهادنی ؟ نه! مانند پرستویی عاشق کوچ کردی به شهر آرزوها ، کوچ کردی به شهری که آرزویش را داشتی . به شهری که همه کوچه های آن رنگ و بوی شما را داشت. به شهری که هرچه در آن بود عشق بود و شور . نور بود و نور. آخر می گویند که همیشه در به در به دنبال نشانی این شهر بودی . شهری که روی نقشه نمی توانی پیدایش کنی، برای همین در مناجاتت آن را مینوشتی . ...













