صالحصالح، تا این لحظه: 22 سال و 5 ماه و 23 روز سن داره
محمدمحمد، تا این لحظه: 17 سال و 5 ماه و 18 روز سن داره
فاطمهفاطمه، تا این لحظه: 10 سال و 10 ماه و 15 روز سن داره

صالح و محمد و فاطمه

دختر پاییزی من تولدت مبارک ❤️❤️

دختر پاییزی من ❤️عزیززز مامان❤️ روزهای پاییزی نم نمک سپری شدند تا رسیدیم به تولد زیبای تو امیدوارم در این روز بزرگ حال و هوای دلت پر شود از خنده های بی انتها و پر انرژی باشی مثل همیشه دوستت دارم تولدت مبارک ❤️❤️ ...
17 آذر 1403

می گن دخترا عزیز دوردونه بابان....

می گن دخترا عزیز دوردونه بابان.... می گن دخترا بابایی ان .... آره منم عزیز دوردونه بابام بودم منم بابایی بودم... اما اصلا تو این فکر نبودم که قراره به این زودی تکیه گاهمو پشت و پناهمو عزیزم رو  بابام رو از دست بدم ... باورش ، درکش، تحملش خیلی برام سخته هنوز که هنوزه  نتونستم باور کنم برای یه دختر که عزیز باباست اینکه لحظه جون دادن پدرش بالای سرش باشه ، نگاهش به نگاهش باشه اما نتونه هیچ کاری براش بکنه خیلی دردناکه حالم و احساساتم با گفتن کلمات بیان نمی شه ، دردی که کشیدم و می کشم برای گفتنش کلمات هم کمن خیلی کم .... بابا دوستت دارم و همیشه به یادتم ...
3 خرداد 1403

به امید موفقیت فاطمه عزیز دل مامان ❤️

در صندوقچه خاطرات زندگی هر کسی کلاس اول مانند الماسی گرانبها می درخشد، چرا که در این سال الفبای دوست داشتن را می آموزد و با قلم مهر آشنا می شود به امید موفقیت عزیز دلم ❤️ ...
11 خرداد 1402

روحت شاد مهربان پدر

می خواهم از تو بگویم ، از تویی که ندیدمت و می خواهم از تو بنویسم ، از تویی که نشناختمت . تویی که وقتی امدم طعم زیبای خوبیهای پدرشوهر را نچشیدم مانند پرستویی عاشق در بهاری دل انگیز که همه چیز سر از خاک در آورده بود، کوچ کردی و سر بر خاک نهادی. چه بگویم ؟ چه خاکی؟ چه سر نهادنی ؟ نه! مانند پرستویی عاشق کوچ کردی به شهر آرزوها ، کوچ کردی به شهری که آرزویش را داشتی . به شهری که همه کوچه های آن رنگ و بوی شما را داشت. به شهری که هرچه در آن بود عشق بود و شور . نور بود و نور. آخر می گویند که همیشه در به در به دنبال نشانی این شهر بودی . شهری که روی نقشه نمی توانی پیدایش کنی، برای همین در مناجاتت آن را مینوشتی . ...
22 ارديبهشت 1402